محمد محمودهاشمی
 

ای محمدخان به دژبانی فتادی‌، نوش جانت
آبروی تازه را از دست دادی، نوش جانت
در حضور پهلوی اُردنگ خوردی‌، مزد شستت
هی کتک خوردی و هی بالا نهادی‌، نوش جانت
در سر راه خلایق از جهالت چاه کندی
عاقبت خود اندر آن چاه اوفتادی‌، نوش جانت
در دلت بنشست هر تیری که از شست خیانت
جانب دل‌های مظلومان گشادی، نوش جانت
همچو عقرب بودی آبستن به زهر کین و لیکن
خصم جانت گشت هر طفلی که زادی‌، نوش جانت
سال‌ها در پشت میز ظلم بنشستی و آخر
در بر میز مجازات ایستادی‌، نوش جانت
مدتی چشم و چراغ مملکت بودی و اینک
چون چراغ کور پیش تندبادی‌، نوش جانت
آنچه‌ در شش‌ سال کِشتی جمله خوردی، باد نوشت
آنچه در یک عمر بردی جمله دادی‌، نوش‌جانت
چون کنون پس می‌دهی یک‌سر مکافاتِ عمل را
آنچه ‌بردی و آنچه خوردی ‌و آنچه کردی، ‌نوش جانت

این شعر را یار گرمابه و گلستان تیمورتاش؛ ملک‌الشعرای بهار؛ به هنگام عزل و بازداشت محمد درگاهی؛ اولین رئیس شهربانی دوره رضاشاه؛ سروده است. این محمد خان که به سبب شرارت ذاتی به «محمد چاقو» معروف بود، خدمات بسیاری برای به سلطنت رسیدن و تثبیت قدرت رضاشاه انجام داد. اما دیکتاتور همیشه افراد را به منزله ابزاری برای دست یافتن به قدرت و حفظ آن می‌داند و تا زمانی که این افراد برایش قابل استفاده هستند، از آنها بهره می‌گیرد و روزی که کارکردشان را از دست بدهند، آنها را قربانی سؤظن یا اهداف آتی خود خواهد کرد.
 سرنوشت درگاهی نیز جدای از سایر خدمتگزاران اصلی رضاشاه نبود. او برای ارعاب مخالفان رضاخان، دستور به قتل رساندن میرزاده عشقی را صادر کرد و در پی از میان برداشتن بهار نیز برآمد اما ناکام ماند. با وجود این خدمات، درگاهی در چاهی افتاد که می‌خواست برای وزیر دربار پرنفوذ رضاشاه ؛ تیمورتاش؛ بکَند. 
درگاهی بی‌پروایی خاصی در نشان دادن دشمنی بی‌نقاب با رقیبانش داشت. وی که احتمالاً به اشاره رضاشاه مشغول پرونده‌سازی برای تیمورتاش بود، به گونه‌ای رفتار کرد که تیمورتاش و دوستانش دریافتند که او در پی فروگرفتن وزیر دربار و دار و دسته‌اش است. رفتار رضاشاه به گونه‌ای بود که آنها می‌پنداشتند دشمنی درگاهی با تیمورتاش تنها به خصومتی شخصی میان این دو مرتبط است. 
 خدمات درگاهی به پهلوی اول در کشتن، حبس و تبعید مخالفان چنان با شدت و حدّت ادامه داشت که دار و دسته تیمورتاش به آسانی نمی‌توانستند، او را از چشم شاه بیندازند. چنان که بهار گفته، درگاهی به مدت شش سال هر جنایتی را مرتکب شد تا قدرت دیکتاتور را تثبیت کند. وی از علنی کردن خشونت شهربانی ابایی نداشت. خشونتی که از نظر رضاشاه، تا زمان تثبیت قدرتش امری لازم به حساب می‌آمد. به این وسیله بود که مخالفان پرنفوذ پهلوی مرعوب می‌شدند و راه برای افزایش قدرت وی هموارتر می‌شد. 

سقوط ناگهانی محمد چاقو از قدرت
از جمله کارهایی که درگاهی انجام داد، تبدیل قصر قاجار به زندان قصر بود. زندان قصر در سال ۱۳۰۸ پس از تعمیر، بازسازی و تغییرات لازم در قصر قاجار آماده شد. درگاهی برای افتتاح زندان شاه، تیمورتاش و عده قابل ملاحظه‌ای از رجال مملکت را به زندان قصر دعوت کرد. در مراسم افتتاح زندان، فرصت مناسبی به دست تیمورتاش افتاد تا از شرّ این دشمن خطرناک خلاص شود. 
درهای زندان باز شد و رضاشاه به همراه مقامات مملکتی وارد زندان شدند. درگاهی با خرسندی از خدمتی که انجام داده، مکان‌های مختلف زندان را به شاه نشان می‌داد. درهای بند باز شد و اتاق‌ها، سلول‌ها و... به شاه و همراهانش نشان داده می‌شد. درگاهی اشتباه بزرگی مرتکب شده بود و شاه را برای افتتاح زندان دعوت کرده بود اما وی بی‌پرواتر از آن بود تا خطای خود را دریابد. در همین زمان درگاهی اشتباه بزرگتر را مرتکب شد و سر در گوش تیمورتاش فرو برد و در حالتی بین شوخی و جدّی، به او این نکته را گوشزد کرد که اینجا خوابگاه و جایگاه نهایی تیمورتاش خواهد شد. 
وزیر دربار به درستی دریافت که نباید فرصت را از دست بدهد و بلافاصله شکایت به شاه برد که درگاهی او را به فرجامی تلخ در زندان قصر بشارت داده است. 
تیمورتاش به خیال خود سعی کرد تا بر چاشنی زشتی کار رئیس شهربانی بیفزاید. وی این نکته را گوشزد کرد که در کجای جهان شخص اول مملکت را برای افتتاح زندان می‌برند. به جای اینکه شاه برای آغاز به کار کارخانه‌ها، مراکز علمی و فرهنگی و بیمارستان‌ها برود، وی را برای افتتاح زندان آورده‌اند و انعکاس این خبر در جهان وجهه شاه را خراب خواهد کرد. حتی تیمورتاش از حس سوءظن شاه استفاده کرد و به او این نکته را گوشزد کرد که اگر در این زمان که شاه به همراه تعداد زیادی از بزرگان کشوری و لشکری در زندان هستند، درگاهی درهای زندان را باز نکند و قدرت را به دست گیرد، هیچ کاری از شاه و همراهانش برنخواهد آمد. 
با توجه به سوءظن شدید رضاشاه، همین سخنان کافی بود تا وی برافروخته شود. شاه اندکی بعد، از سالن‌های زندان خارج شد و پس از خروج، با عصبانیت بسیار درگاهی را توبیخ کرد. رضاشاه در حالی که فحش‌های رکیک نثار رئیس شهربانی می‌کرد، عصایش را به سر و روی وی می‌کوبید. در نهایت، شاه دستور داد تا او را در دژبانی بازداشت کنند. درگاهی از تمام مناصبش برکنار شد و به این شکل مزد خدمت به رضاشاه را در حضور مقامات مملکتی دریافت کرد. زندان قصر اولین زندانیش را چنین پذیرفت. چندی نگذشت که شاه غضبش فرونشست. اما دیگر درگاهی اجازه نیافت تا به شاه نزدیک شود و مدتی به مقام ریاست اداره نظام وظیفه و بعد هم ریاست اداره‌کل آمار و ثبت احوال رسید. اما در این مقام نیز پایدار نبود.
اما چه شد که فردی که محرم اسرار شاه بود و برای تثبیت قدرت رضاشاه از ارتکاب هر جنایتی ابا نداشت، به یکباره در برابر چشم سایر مقامات به چنین ذلتی رسید؟
 رضاشاه هنگامی که در پی به چنگ آوردن سلطنت و تثبیت قدرت بود، نیاز به سرکوب بی‌ملاحظه‌ی مخالفان به دست شهربانی داشت و درگاهی با این سرکوب مستقیم و عریان مخالفان را ساکت می‌کرد. در سال ۱۳۰۸ قدرت رضاشاه تثبیت شده بود. در این زمان، رئیس شهربانی  بیش از آنکه با ارعاب علنی افراد را به سکوت وادارد، می‌باید روی به فعالیت مخفی و جمع‌آوری اطلاعات نسبت به افراد پرنفوذ می‌آورد. دیگر حفظ وجهه رضاشاه در افکار عمومی مهم شده بود و رقیبان و مخالفان باید با پرونده‌سازی و به صورت محرمانه از میان برداشته می‌شدند. 
درگاهی از یک طرف با بردن رضاشاه برای افتتاح زندان قصر وجهه‌ی او را مخدوش کرد و از طرف دیگر با تهدید تیمورتاش راز  بزرگ رضاشاه را آشکار ساخت. پهلوی اول بیش از هر خطر دیگری از دست راستش؛ یعنی عبدالحسین تیمورتاش؛ می‌ترسید. ذکاوت، قدرت مدیریت و کفایت تیمورتاش بزرگترین عامل در موفقیت‌های سیاسی رضاشاه بود. اما به قول سعدی «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند». دیکتاتور در حال تبدیل شدن به یک مستبد بود و برای او تحمل قدرتمند دیگری در کنارش سخت شده بود. وی شاهی بود که با ولیعهد خردسالش تفاوت سنی بسیاری داشت و در ناصیه‌ی ولیعهد توان کافی را برای مقابله با قدرتمندان ایران نمی‌دید. اگر به هر ترتیب رضاشاه از عرصه سیاسی حذف می‌شد، از کجا همین اطرفیان قدرتمندش؛ نظیر تیمورتاش؛ بلایی را بر سر ولیعهد نمی‌آوردند که رضاشاه بر سر احمدشاه آورده بود.
 
مکافات به دست مرد سایه‌ها
خطرهای آتی برای تداوم سلطنت سلسله پهلوی می‌بایست از سر راه برداشته می‌شدند و در این میان چه خطری بزرگتر از تیمورتاش بود. از همین روی درگاهی که مکنونات قلبی شاه را می‌دانست با بی‌پروایی رازی را برملا کرد که تیمورتاش با همه زیرکی آن را درنیافت و به حساب دشمنی شخصی درگاهی با خود گذاشت. با این افشای راز، رضاشاه دریافت که فردی چون درگاهی به کارش نمی‌آید و باید درس عبرتی برای جانشینانش شود. به همین لحاظ چنین برخورد تحقیرکننده‌ای با وی کرد تا هم تیمورتاش را گمراه کند و هم رؤسای بعدی شهربانی حساب کار دستشان بیاید. کوپال و زاهدی مدت کوتاهی رئیس شهربانی شدند، اما نتیجه کار آنها برای شاه رضایت‌بخش نبود. این بار یکی از خویشاوندان تاج‌الملوک؛ مادر ولیعهد؛ به مقام ریاست شهربانی رسید. محمدحسین آیرم که از نزدیکترین فرماندهان نظامی به شاه بود، مسئولیت ریاست شهربانی را برعهده گرفت. او ظاهری آرام داشت و در فعالیت‌های امنیتی و پرونده‌سازی پنهان برای مخالفان از هیچ عملی فروگذار نمی‌کرد. آیرم شخصیت مرموز و در سایه‌ای بود که چون بازوی آهنین رضاشاه عمل می‌کرد و ترسی عجیب در میان رجال سیاسی انداخته بود.
 هنگامی که انگلستان به سبب سرسختی تیمورتاش در مذاکرات نفت به دشمنی با وی برخاست و اسناد ارتباطش با شوروی را  به دست شاه رساند، فرصت نابودی وزیر دربار برای آیرم و شاه فراهم آمد. آیرم پرونده لازم را برای وزیر دربار آماده کرده بود. تیمورتاش به اتهام دروغین رشوه‌گیری از یک تاجر سرشناس محکوم شد و به زندان قصر افتاد. تیمورتاش دریافت که پایانش فرارسیده است. از همین روی، غذاهایی را که برایش می‌آوردند، از ترس آنکه مسموم باشد نمی‌خورد، مگر آنکه غذا را در مقابل چشمانش امتحان می‌کردند. اما تیمورتاش فرصت را از دست داده بود زیرا دستور سر به نیست کردن وزیر دربار معزول صادر شده بود و این تقلای بی‌فرجام نمی‌توانست قربانی را از مسلخ رهایی بخشد.  آیرم پزشک احمدی را به سراغ تیمورتاش فرستاد تا با آمپول هوا او را بکشد و به این ترتیب مرگ گریبان تیمورتاش را در زندان قصرگرفت.

تقاص شکستن سوگند
  فرجام بد تیمورتاش، همان رازی بود که درگاهی چند سال قبل؛ از روی بی‌تدبیری؛ برای تیمورتاش فاش کرده بود، اما جاه‌طلبی تیمورتاش مانع از آن شده بود تا وی حقیقت این رازِ مگو را دریابد. شاید هم این پرده‌ای بود که بر چشم وزیر دربار رضاشاه کشیده شد تا مانع از دریافتن معنای واقعی طعنه‌ی درگاهی شود و به این ترتیب تقاص شکستن قسم قرآن را پس دهد. 
تیمورتاش در زمان نخست‌وزیری وثوق‌الدوله و همزمان با قیام میرزا کوچک خان حاکم گیلان شد. در این دوره انقلاب کمونیستی در روسیه پیروز شده بود و روس‌ها شمال ایران را تخلیه کرده بودند.  میرزا کوچک خان حاضر نشد تا به فعالیت نهضت جنگل پایان دهد زیرا  قرارداد ۱۹۱۹ دولت وثوق‌الدوله با بریتانیا را در تضاد با منافع ملی ایران می‌دانست. این در حالی بود که با  خروج اشغالگران روس از گیلان، دکتر حشمت طالقانی؛ فرمانده مهم جنبش جنگل و آزادیخواه خوشنام گیلان؛ ، خواهان کنارآمدن با دولت مرکزی و پایان فعالیت نهضت جنگل بود. پس از آنکه مدتی بنا به خواست میرزا کوچک خان، جنگلیان به درون جنگل‌های متراکم گیلان عقب‌نشینی کردند تا از برادرکشی جلوگیری شود، دکتر حشمت تصمیم گرفت به قوای دولتی تسلیم شود. دولت برای راضی کردن دکتر حشمت طالقانی و افرادش به تسلیم، امان نامه‌ای را امضاء شده بر  قرآن  برای او فرستاده بود. 
بر همین اساس دکتر حشمت تسلیم دولت شد.  اما تیمورتاش؛ حاکم گیلان؛ که فردی بی‌اعتقاد به دین بود، این امان‌نامه را نادیده گرفت و برای دکتر حشمت محکمه نظامی برپا کرد و این آزادیخواه خیّر و خوشنام را به دار آویخت. هیچ کس نمی‌داند که تیمورتاش درآخرین لحظات زندگی به چه چیزی می‌اندیشید: سخنان درگاهی ، ناسپاسی شاه یا دسیسه بریتانیا. اما حتماً عاقبت خانواده‌اش می‌توانست یکی از آخرین افکاری باشد که به ذهنش رسید. خانواده‌ای که در ناز و نعمت بزرگ شده بودند، ولی اکنون عمّال شاه آنها را از منزل تازه‌ساز و مجللی که تیمورتاش ساخته بود بیرون کرده بودند و تبعید در انتظارشان بود. آیا تیمورتاش در روزهای آخر زندگی به عاقبت نافرجام پیمان‌شکنی با دکتر حشمت هم اندیشیده بود؟ 
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی